
*
*
*
وقتی که پا بر این جهان نهادم صدایی در گوشم طنین افکند....
و به من گفت....
تا اخرین لحظه عمرت با توام!از او پرسیدم کیستی؟؟!!
خنده ای کردو گفت......غمــــــــــ
من که خیال می کردم غم عروسکی است که می توان با
اوبازی کنم خوشحال شدم.....
بعدها گذشت....
فهمیدم.....
که خود عروسکی بودم.... که با زیچه ی غم شدمـــــــــ!....
نظرات شما عزیزان:
|